سلام ستاره من
آرامم می کند ، آن همه آرامش تو ، وقتی آرامت می کنم.
دلم لک زده واسه دسته ی اصلی سگا و کارت بازی.
دلم لک زده واسه شمال. صندلی عقب و بابا پشت فرمون.
دلم لک زده واسه زمستون و برفی که می باره.
دلم لک زده واسه دیدزدن پسرهمسایه از پشت پنجره...
دلم لک زده زندگی. یه کم منو رها کن.
صدا کن که تموم لباسام خاکی شده. بازی های امروزم. عجیب تکراری شده....
صدا کن تا ببینم هنوز صدات جوونه. به بابا بگو سر قولش بمونه....
قول آخر هفته ها و شهر بازی. تخت دو طبقه ی من رو کِی می سازی؟
ببین موهام سیاه مونده ولی پیر شدم. از آدم بزرگ بودن این روزا سیر شدم.....
که آدم بزرگی اصلا حس خوبی نداره. امشب چشمام می خواد بدجور تو دامنت بباره

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تكه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تكیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است كه در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی كردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ كه به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در كف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است كه در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده كه بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد كشت
زندگی درك همین اكنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، كه نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده كه امروز، دریغش كردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است كه در سینه خاك
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یك قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شكوفایی یك مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاك است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا كه این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بكنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود كه خواند
چای مادر، كه مرا گرم نمود
نان خواهر، كه به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، كه دریغش كردیم
زندگی زمزمه پاك حیات ست ، میان دو سكوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

آری تو راست می گویی آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است
من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد...
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد
مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من...
.jpg)
من عاشقم شاید خیلی ها بگن دوره این حرفا گذشته اما من با همه وجود عشقو درونم حس می کنم ،
دوستش دارم خیلی خیلی خیلی زیاد.
جدیدا یه چیز جدید یاد گرفتم ، می دونم شاید بهش نرسم شاید هم برسم اما هر وقت به این فکر می کنم
که شاید هرگز بهش نرسم داغون میشم و تنها چیزی که ارومم می کنه گفتن این جمله است:
خایا توکل به تو ، توکل به تو

زیاده خواه نیستم!
جاده ی شمال ...
یک کلبه ی جنگلی ...
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی ...
کمی هیزم ...
کمی آتش ...
مهِ جنگل ...
کمی تاریکیِ محض ...
کمی مستی ...
کمی مهتاب ...
برای حال بیشتر ... چند نخِ سیگار
و بوی یار ...
و بوی یار ...
و بوی یار ...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم ...
من به قلب نزدیک می شوم، به عشق، تنها چیزی که برایم مهم است، می خواهم بدانم هنوز
دوستم داری و هر بار همان اتفاق می افتد؛ یک دفعه ساکت می شوی، هرچه بیشتر حرف
می زنم، تو بیشتر به خواب می روی. یک هو حرف هایم قوی ترین داروی خواب آور می شوند.
می گویم به زودی ترکت می کنم و تو چشم هایت را می بندی. منتظر جوابی برای سوالم هستم
و تو واقعا خوابت می برد، با همه وجودت نفس می کشی، خاموش می شوی طوری که انگار
دستگاهی را یک هو از برق بکشی.

شب که می شود
بساطِ رویا می گستراند
خیالت در دلم
و تا گرگ و میش چشمها
مرا با قطار آرزو ها
راهی تو می کند
از سد حادثه ها می گذراند
و مرا تا ایستگاه آخر
که آن را عشق خوانند
مسافر می کند
و در آن ایستگاه متروک
تا سقوط خورشید
صدای پای تو را
انتظار می کشم...

دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم ....
نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم ؛
برای اینکه نگذارم بیایند .!!!

کـاش دفتـر خاطراتــم
چراغ جادو بود
تا هر وقت از سـرِ دلتنگــی
به رویش دست میکشیدم
تــو از درونش
با آرزوی من بیرون می آمدی!

به مغازه آرزوها رفتم
آرزوها همه جنس
ابریشم، کتان، ساتن
همه رنگ
زرد و قرمز عنابی
بر سر دخل خدا را دیدم
رؤیا را متر می زد
انسانها را دیدم
همه در حال چانه زدن
به خودم گفتم
بخرم، نخرم؟
تهی از مغازه بیرون آمدم
آرزوها را پشت سر گذاشتم
سوار تاکسی تنهایی شدم
و آدرس دلم را به او دادم
و دور گشتم ز شهر بیهودگی .....

خدایا از تو معجزه میخواهم
معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت
تو خود بهتر میدانی ، معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند....
ناامید نیستم ...فقط دلتنگم.....

میدانی...
بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !
بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادت نمیشوند !
بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دست نـخورده !
دیده ای ؟!
شنیده ای ؟!
بعضـــی ها بی نهایتــــند !
مـــــثل مـــــادر

و همین روزمــرگــے هاسـت ..
حاشیــه ســازِ لبخنـــدهــامان
تـو امـــــا ٬
از آنِ هر لــحظـه مـی شوی
قــلم میـــزنــے ..
تــراژِدی های تـمـــام روزگــارم را
| Design By : Pichak |


